|
برخیزد امشب ناله ی ساز من تسکین بخشد سوز مرا تو می گفتی جدایی گر نباشد عشق می میرد ولی هرگز نمی گفتی قانون جدایی نیز در خود منطقی دارد همه دارایی ام دوچشم بود و کاروانی اشک که می کردم نثار مقدم راهت گاه رفتن ولی آن شب چنان رفتی چنان تعجیل درتصمیم که از آن برکه ی قدس فقط گودال خاموشی پر از زخم شکایت ماند تو رفتی و اشارتهای رمز آلود مژگانم همه از گوشه ی چشم چپم مایوس کوچیدند و اینک ای کلیم عشق ای تفسیر دلتنگی شبی از دوردست جنگل حسرت به نجوای دل انگیزی صدایم کن که من از چنبر خواب فراموشی رها گردم و با هرم دهانم شمع فریادی بدین مضموم بیفروزم : بیا دست قشنگ مهربانت را عصایم کن که برخیزم وشورانگیز شوق آلود به دامان شقایقها بیاویزم + نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 9:6 توسط مینا |
|