|
دیوانه آنم که وفـایی دارد آن یارکه نام دلـربایی دارد حسرت به کبوتری برم کزسرعشق درگوشه ایوان توجایی دارد این ذکر مرا همیشه دیوانه کند ایوان نجف عجب صفایـی دارد کعبه که میدانی کجاست؟ میعادگاه عاشقان نه آن نمای باشکوه آن ولادتگاه حیدر درزمین آه چه رویایی وزیباست در موسم حج همگی گرد علی می پیچند محورآنجاست " امیران هیچند غم اگر پیرم کند غصه اگر سیرم کند مشکلات زندگی صدبار زمینگیرم کند بازمی گویم: ((( امیرالمومنین (ع) حیدر مدد ))) دلم میخواست قدرتی داشتم توانی داشتم که نذارم تو کار کنی دلم میخواست مرحمی بودم برای اون دستای خسته ات. الانم چهره خسته و تکیده ات نشون از سالها رنج و سختی میده که از راحتی خودت زدی و برای آسایش ما گذاشتی نشون از اینکه نذاشتی بچه هات سختی ببینند ای کاش میتونستم فقط قطره ای از اون دریای محبت و ایثار تو رو جبران کنم دلم میخواد دستاتو غرق بوسه کنم دلم میخواد تمام وجودم رو به پاهات بریزم پدرم بدون تو هیچیم هیچ .............. از خدا میخوام از عمر بی ارزش من کم کنه و به عمر تو اضافه کنه از خدا میخوام تا زمانی که زنده هستم سایه تو بالای سرم باشه ای پدر بوی شقایق می دهی عاشقی را یاد عاشق می دهی با تو سبزم گل بهارم ای پدر هر چه دارم از تو دارم ای پدر بابا جونم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم روزت مبارک پدر + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 17:25 توسط مینا |
چون كه ذكرت با دلم همساز شد ... دفتر عشقم بنامت باز شد چون كه عشقت بر دلم آويختند ... پرده ها از ديده ام بگريختند جمله عالم از وجودت مست شد ... هر كه نوشيداز سبويت مست شد گر نبودي ياس را بوئي نبود ... مرتضي را يار و مانوسي نبود همدم همراز حيدر بوده اي ... هم كه بابا را تو مادر بوده اي سر حق از وجودت ديدني است ... بوسه گاه مصطفي بوسيدني است چون كه عشقت در دلم ماواكند...جمله درها را برويم واكند كودكی كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید. اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: از میان تعداد بسیاری از فرشتگان , من یكی را برای تو در نظر گرفته ام . او در انتظار توست و از تو مراقبت خواهد كرد. كودك دوباره پرسید: اما اینجا در بهشت , من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند. خداوند گفت : فرشته تو به تو لبخند خواهد زد و هر روز برایت آواز خواهد خواندو تو عشق او را احساس خواهی كردو شاد خواهی بود. كودك ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی فهمم؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت :فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هائی را كه ممكن است بشنوی را در گوشت زمزمه خواهدكرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی. كودك سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند چه كسی از من محافظت خواهد كرد؟ خداوند جواب داد : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد, حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.كودك با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت اگر چه من همیشه در كنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدائی از زمین شنیده می شد. كودك میدانست كه باید بزودی سفرش را آغاز كند او به آرامی یك سئوال دیگر از خداوند پرسید: لطفا نام فرشته ام را به من بگوئید. خداوند بار دیگر او را نوازش كرد و پاسخ داد: به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی! + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 18:49 توسط مینا |
|