|
وقتی من از تو بیخبر می مونم می میرم وقتی به یادت تا سحر میخونم می میرم بدون تو دنیا برام زندونه می میرم یه روز کنج این زندون ویرونه می میرم می میرم، می میرم، من بی تو می میرم هرجا میرم چشمای تو پیش روم روی تو چون آیننه ای روبروم می پیچه تو خاطر من عطر خوبت با تو بودن تا به ابد آرزومه به تو محتاجم من ای هوای تازه نفس من با تو زندگی می سازه بی تو می میرم تو منو دعوت کن به شهر چشمات تو منو مهمون ستاره ها کن تو منو دعوت کن به روشنایی ها از تموم غمها دل و رها کن هرجا می رم چشمای تو پیش روم با تو بودن تا به ابد آرزومه به تو محتاجم من ای هوای تازه نفس من با تو زندگی می سازه بی تو می میرم
نقش من چرا نقش ماتمه گو به من خدايا درد بي كسي را كشيده ام
هر شب به درگاهت دعا كردم الهي
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 9:36 توسط مینا |
گفتــــــــــم :یــــارب خستـــه دنیــــا شـــدم گفــــــــــت : صبـــــــــــــــــــــور بـــــــــــــــــــاش گفتـــــــــم :یـــــــارب مــن ایـــن قفســـو نمیخــــــوام گفـــــــــت : مگـــــــر نمیخــــــــوای عاشـــــق بـــاشــــــی گفتـــــــــم:یــــــارب قفـــــس کجــــــــا ، عشــــــــق کجــــــــــا گفــــــــت : درس عشــــــــق اســــــــــت ایــــــــــــن دنیـــــــــــا گفــــــــت : وقتـــــــی عــاشـــــق واقـعــــــی شـــــــدی بیــــــــا گفتــــــــم : یــــــــارب بـــــــــــا دل بیقـــــــــــــرار چکنـــــــــــــــم گفــــــــت : اول قــــــــدم عشـــــــــق صبـــــــوری ، صبـــــــــوری گفتـــــــم : یـــــــارب عشــق زمینی نمیخـوام ، تو رو میخــوام گفــــــت : اول قـــــــدم عشــــــق ، عشـــــق زمینیســـــــت گفتم : یارب دنیا خیلی آلوده شده، آدمها سنگی شدن گفـت : تــو بــرو مـن هنـوز امیـــــدوارم دل گفت شيدا گشتهام از چشم مستِ ماه او گفتم كه بربند اين سخن راهي جداست راه او دل گفت دالان ميزنم گر كوه باشد پيش رو گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او دل گفت من آهنگرم در كورهام آبش كنم گفتم كه زنجيرت كنم گر قصدسازي سوي او دل گفت اوزانت كنم گر چشم را وامم دهي گفتم كه چشم زودتر، بنشت در اشعار او دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونهاش گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوي گفتم كه نيست اندرش جز نغمهاي از ناي او دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم گفتم كه لبهايم شده، وقف ثناي نام او دل گفت اي سودازده پر ميكشم از سينهات گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بيقلب و تن خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او گفتم كه آيا ميروي،چون گوش و چشم و دست و لب اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 11:25 توسط مینا |
|