|
من اگر اشکي در چشمانت بودم گريه مي کردم وبر روي صورتت جاري فرود مي آمدم و به گونه هايت آنقدر جاري مي شدم وبوسه مي زدم تا همانجا جان مي سپردم اما اگر تو قطره ي اشکي در چشمان من بودي هيچ وقت گريه نمي کردم تا تو را از دست ندهم گفتم تورا نبخشم گفتي که بي گناهي اما چرا برايت بيگانه شد نگاهم در روزهاي شيرين همواره با تو بودم با من چرا نماندي در اين شب سياهم توي اسمون دنيا هر کسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست اسمون جايي نداره واسه من تنهايي درده درد هيچکس و نداشتن هر گل پژمرده اي رو تو کوير سينه کاشتن ديگه باور کردم که بايد تنها بمونم تا دم لحظه ي اخر شعر تنهايي بخونم
دوستي مثل ايستادن روي سيمان خيسِ هرچي بيشتر بموني رفتنت سختتر مي شه و اگر رفتي جاي پاهات براي هميشه مي مونه روزها ميگذرند عشق هاميميرند رنگها رنگ دگر ميگيرند و فقط خاطره هاست كه چه تلخ و شيرين دست ناخورده به جاي مي مانند زندگي شوق تمناي همين خاطره هاست پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق فقط سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت آنگاه که درختان عاشق را در شاهراه عشق گردن ميزدند من آن قطره خوني بودم که از چشم ستاره اي چکيدم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 13:56 توسط مینا |
اي ياد تو در ظلمت شب همسفر من وي نام تو روشنگر شام و سحر من جز نقش تو نقشي نبود در نظر مــن شب ها منم و عشق تو و چشم تر من وين اشک دمادم که بود پرده در مـن در عطر چمن هاي جهان بوي تو ديدم در برگ درختان سر گيسوي تو ديدم هر منظره را منظري از روي تو ديــدم چشم همه ي عالميان سوي تو ديدم با ياد تو شادست دل در به در مــن از نـور تـو مهتـاب فلک اينـه پوشســت وز بوي تو هر غنچه و گل عطر فروشست دريا به تمناي تو در جوش و خروشست عکس تو به هر آب فند چشمه نوشست من و آواي گرمت را شنودن بدين آوا غــم دل را زدودن از اول کار من دلدادگي بود وليکن شيوه ي تو دل ربودن گرفت از من مجال ديده بستـن همه شب بر خيالت در گشودن قرار عمر من بر کاستن بـود تو را بر لطف و زيبايي فزودن غم شيرين دوري بر من آموخت سخن گفتن غزل خواندن سرودن من و شب هاي غربت تا سحرگاه چو شمعي گريه کردن نا غنـودن چه خوش باشد غم دل با تو گفتن وزان خوشتر اميــد با تو بـــودن + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 13:33 توسط مینا |
انگار با من از همه کس آشناتری آیینه ای به پاکی سر چشمه ی یقین با اینکه روبروی منی و مکدری تو عطر هر سپیده و نجوای هر نسیم تو انتهای هر غم و آن سوی هر دری لالايی پر نوازش باران نم نمی خاک مرا به خواب گل ياس می بری انگار با من از همه کس آشناتری از هر صداي خوب برایم صداتری درهای ناگشوده معنای هر غروب مفهوم سر به ماه طلوع مکرری هم روح لحظه های شکوفایی و طلوع هم روح لحظه های گل یاس پرپری از تو گر که بگذرم ، از خود گذشته ام هرگز گمان نمی برم از من ، تو بگذری انگار با من از همه کس آشناتری از هر صدای خوب برایم صداتری من غرقه ی تمای غرقاب های مرگ تو لحظه ی عزیز رسیدن به بندری من چیره می شوم به هراس غریب مرگ از تو مراست وعده ی میلاد دیگری از تو گر که بگذرم از خود گذشته ام هرگز گمان نمی برم از من تو بگذری انگار با من از همه کس آشناتری از هر صدای خوب برایم صداتری + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 15:18 توسط مینا |
اي كاش ميبودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه كرد وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و عشق را زيباتر ديد وقتي كه تو بودي، دلم چه آرامش غريبي مي يافت درحريم نگاهت. آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت. وقتي تو رفتي دلم شكست، آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم۰ اينك : اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد. بگو اي مسافر نازنينم: براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟! + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 14:39 توسط مینا |
آخر يه روز دق ميكنم فقط به خاطر تو شب به بيابون مي زنم فقط به خاطر تو تو نمي خواي بياي پيشم فقط به خاطر من عشق تو پنهون ميكني فقط به خاطر من از دور تماشا ميكني فقط به خاطر من از خوبيات كم ميكني فقط به خاطر من تو خودت رو گم ميكني فقط به خاطر من شعله رو خاموش ميكني فقط به خاطر من تو خنده هات غم ميزني فقط به خاطر من يه روز مي شم بي آبرو فقط به خاطر تو تو ام يه روز مي ري سفر فقط به خاطر من به من تو ميگي ديوونه فقط به خاطر من تو من و بيرون ميكني فقط به خاطر من ميگي از سنگ دلت فقط به خاطر من تو گفتي عاشقي بسه فقط به خاطر من مي ري سراغ زندگيت فقط به خاطر من تو ميگي عشق يه عادته فقط به خاطر من ميگيري از من فاصله فقط به خاطر من توميگي از اينجا برو فقط به خاطر من رد ميشي از مقابلم فقط به خاطر من ناز ميكني براي من قفط به خاطر من نيستي كنار پنجره فقط به خاطر من تو من رو يادت نمياد فقط به خاطر من مي گذري از گذشته ها فقط به خاطر من تو منو تنها مي ذاري فقط به خاطر من دل رو گذاشتي بي جواب فقط به خاطر من دلت شكسته مي دونم فقط به خاطر من آخر ازم جدا شدي فقط به خاطر من + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 14:23 توسط مینا |
نگاهم که کردي دلم پر گرفت دلم غربت زنگ آخر گرفت نگاهم که کردي سکوتم شکست درون دلم عشق گويي نشست نگاهم که کردي زمان صبر کرد دل آسمان را پر از ابر کرد و بعد از نگاه تو باران گرفت و عشقي درون تنم جان گرفت نگاهم کن و باز با من بمان تو حرف دل بي کسم را بخوان نگاهم کن اي زندگي بخش من و با قلبم از عشق حرفي بزن...... + نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 13:40 توسط مینا |
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385 8:8 توسط مینا |
انتظار من تنها ترین فریاد در اوج صدایم من عاشقانه ترین نگاه در کشتی وجود تو ام من می خوام زنده بمانم تا با تو باشم با توبخوانم چرا که بی تو می میرم! تمام شعرهای من فریاد قلب من است و تمام آنها از آن توست من زرد ترین پاییزم در فصل نگاهت پس آن را دریاب و با برق چشمانت غروبش را همراه باش ... کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟ شاید تقدیر دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه ... ولی تا آن روزبه امید رسیدن به نگاهت در انتظار می نشینم. معجزه
و تو از جنس بلوری رخشان
ومن از بی خبران
دل من خورد تکان
چهچهی می شنوم
که از آن مهد بلندی خیزد
ومرا می خواند:
که به سویم تو به پرواز در رآ
تا به توآنچه که خواهم بدهم
بازم از سر شوق
وتواز جنس بلوری رخشان
ومن از بی خبران
هر کسی خواست شنید
قصه مهر اذان
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385 22:16 توسط مینا |
|