|
اي سزاوار محبت اي تو خوب بينهايت همه ذرات وجودم به وجودت کرده عادت به خدا دوست داشتن تو هم يه عشقه هم عبادت تو سزاواري که باشي همدم روزها و شبهام تا که عشقتو ببيني توي جونم و تو رگهام بشنوي دوستت دارم رو حتي از هرم نفسهام با نوازشهاي دستت سوختن از تب رو شناختم تب عشقي آتشين که من به اون قلبمو باختم + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 22:38 توسط مینا |
سفر کردم که از عشقت جدا شم دلم می خواست دیگه عاشق نباشم ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای دل دیوونه رو سوزونده ای وای هنوزم عاشقم دنیای دردم مثل پروانه ها دورت میگردم سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه آخه یه عاشق با ندیدن کم نمیشه غم دور از تو موندن یه بی بال و پرم کرد نرفت از یاد من عشق سفر عاشق ترم کرد هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتم این و از من نگیری دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید نشو با من غریبه مثل نامهربونا بلا گردون چشمات زمین و آسمونا می خوام برگردم اما می ترسم ، می ترسم بگی حرفی نداری بگی عشقی نمونده می ترسم بری تنهام بذاری هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمیری خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری تو رو دیدم تو بارون دل دریا تو بودی تو موج سبزه سبزه تن صحرا تو بودی مگه می شه ندیدت تو مهتاب شبونه مگه می شه نخوندت تو شعر عاشقونه + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 22:12 توسط مینا |
اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم و می دانم ، اگر دیگر نیایی ، در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم ! امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری تو می آیی ! تو می آیی بهانه من ، و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ، جوانه می زند ، لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ، تمام لحظه های تلخ پاییز و زمستان را ، تمام لحظه های بی تو بودن را ، تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ، شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ، به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد ! تو می آیی بهانه من ، تو می آیی ، و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و تنها به شوق تو ، سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید ! + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 22:6 توسط مینا |
|