|
تنها برای تو می نویسم - ... تا بدانی این دل طوفان زده ام تا هستم با یاد و خاطر تو می تپد ... مهر تو زبانی است که با تکرار نامت از نو « ساز » می شوند . ... تنها برای تو می نویسم برای تو که برق چشمانم را زنده می کنی برای دستان تو که گرمای عشق را خجالت زده می کند برای لبانت که جز ترنم محبت را نمی بوسند برای تپش های قلبت که نبضم را به زدن وا می دارد با توست که روز و شبم معنا دارد تنها برای تو می نویسم
كاش الآن آغوش گرمت سرپناه خستگيم بود، دو تا چشمات پر از اندوه، واسه دلشكستگيم بود، آرزوم اينه كه دستام توي دستاي تو باشه، تنگي اين دل عاشق با نوازش تو واشه، واسه چي خدا نخواسته من تو آغوش تو باشم؟ قول ميدم با داشتن تو هيچ غمي نداشته باشم، همهي هستي قلبم تو دو حرف خلاصه ميشه: عشق تو، بودن با تو، دو نياز زندگيشه... پرم از ترانه تو، گرچه واژهها حقيرن، خوبه وقتي نيستي پيشم، اونا دستامو ميگيرن... راز عشق منو هيچ كسي غير مهتاب نميدونه، تنها شاهد واسه غصّه، گريه و تنهاييم اونه! واي اگه من اين نبودم كاش ميشد پرنده باشم، تا از اين دور بودن از تو بتونم بلكه رها شم!!!... يه پرنده شم شبونه بكشم پر به خيالت، برسم به لونهي تو بگيرم سر زير بالت، زندگيم رنگ خدا بود، اگه تنها تو رو داشتم، اگه ميشد واسه گريه، رو شونت سر ميگذاشتم.......
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388 17:56 توسط مینا |
هراسم نيست از عشق دلم از عشق بيزاره
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 17:55 توسط مینا |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 12:59 توسط مینا
برخیزد امشب ناله ی ساز من تسکین بخشد سوز مرا تو می گفتی جدایی گر نباشد عشق می میرد ولی هرگز نمی گفتی قانون جدایی نیز در خود منطقی دارد همه دارایی ام دوچشم بود و کاروانی اشک که می کردم نثار مقدم راهت گاه رفتن ولی آن شب چنان رفتی چنان تعجیل درتصمیم که از آن برکه ی قدس فقط گودال خاموشی پر از زخم شکایت ماند تو رفتی و اشارتهای رمز آلود مژگانم همه از گوشه ی چشم چپم مایوس کوچیدند و اینک ای کلیم عشق ای تفسیر دلتنگی شبی از دوردست جنگل حسرت به نجوای دل انگیزی صدایم کن که من از چنبر خواب فراموشی رها گردم و با هرم دهانم شمع فریادی بدین مضموم بیفروزم : بیا دست قشنگ مهربانت را عصایم کن که برخیزم وشورانگیز شوق آلود به دامان شقایقها بیاویزم + نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 9:6 توسط مینا |
می دونستی من غريبم ، به خدا بی تو می ميرم لحظه های بی كسيم رو ، پای حرف تو می شينم می دونستی قلب تنهام ، ديگــــــه آرزو نـــداره توی چشمون غريبـــم ، تا سحــر بارون مي باره می دونستی وقتی نيستی دل مــن چقدر غريبــه لحظه ی جدايی از تو ، به خــدا دلـــم می گيــره می دونستــی دله تنگـم ، واسه تو ترانـه گفتــه تمـوم هوش خودش رو ، واسه خاطــر تــو باختــه مي دونستی تنگ غـــروبا ، تو دلم ماتم می شينـه يــاد چشمـــون قشنـگت ، شبامــو ازم مي گيــره می دونستی عاشقونه ، با دلت زنـدگی كــردم حتی وقتـی كه نبـودی ، به يادت گريـه می كـردم می دونستی تك و تنهام ، وقتی كه پيشم نباشــی تو قسم خوردی دوباره ، ديگه غافل از دلم نباشـی می دونستـی دل عاشـق ، توی دنيای تو اسيــره بــه خــدا از غـم عشـقت ، دل من داره می ميــره + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 23:54 توسط مینا |
|